بی کت و شلوار بماند
« هر که شد محرم دل در حرم یار بماند»
در حرم دور ز چشم همه اغیار بماند
روز بدبختی و سختی ز کنار ضعفا
همه رفتند ولی مومن غمخوار بماند
هر چه بینی همه فانی شده و خواهد شد
نام نیک است که آن در همه ادوار بماند
پیش چشم همگام خادم میهن محبوب
خائن دین و وطن خوار به انظار بماند
هر متاعی که به جا بود خریدند به جان
جنس بد را نخریدند و به انبار بماند
محتکر مرد پس از مردن او کالاها
قفل و ممهور در آن گوشه بازار بماند
دزد در خانه ما آمد و هر چیز که بود
برد و تنها به تنم این کت و شلوار بماند
آنکه سرمایه ز راه کلک اندوخته بود
مرد و بر وارث او ثروت بسیار بماند
رفت در مجلس و بنشست سر جاش وکیل
عکسهایش همگی بر در و دیوار بماند
دوستان ترک مرا کرده و رفتند ولی
آنکه بود از من مفلوک طلبکار بماند
قرض خود را همه دادند در این شهر و دیار
کارمند است که پیوسته بدهکار بماند
ماه ها رفت که این بنده نخوردم ماهی
در دل پر غم من حسرت دیدار بماند
دکتر و نرس برفتند ز بیمارستان
نیمه شب چشم به در دوخته بیمار بماند
بگذشتند همه بوق زنان ماشینها
دود در سینه مردم دو سه خروار بماند
پولداران همه آسوده به شب خوابیدند
تا سحر دیده ما بود که بیدار بماند
ای خوش آن کس که همه عمر جدا بود ز دود
جان او سالم و بیگانه ز بیمار بماند
این همه شعر فرح زا که به کیهان شده چاپ
« یادگاری است که در گنبد دوار بماند»
میلاد
اندر حکایت پیدایش بعضی خواننده های پاپ!
شده چشمان زيباي هنر كور
از اين خوانندگان جور وا جور
صداهاي عجيب و آن چناني
نموده بنده را قدري رواني
چرا خواننده اندر اين زمانه
كند تقليد آن هم ناشيانه؟
چو گردد زندگي ، در كام او زهر
كند با مادر مظلوم خود قهر!
نمايد عكس خود را هركجا چاپ
گذارد نام خود « خواننده ي پاپ »
اگرچه صوت ناهنجار دارد
ولي در دست خود گيتار دارد!
و مي خواند شبي ده تا ترانه
دو تا عرفاني ، هشتا عاشقانه!
دلم خواهد كه من هم مثل آن ها
شوم خواننده و محبوب دل ها
ولي از بابتي هم شرمسارم
چرا؟ چون مادرم را دوست دارم!
نازک بین
مخارج ها ، تداخل ها
«الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها»
بخوان شعری که باشد باب طبع جمله عاقلها
بخوان شعری که هم در سازمانها، هم به دفترها
بگیرند و برند آنرا پی خواندن به منزلها
نشاید هم به جاهل هم به عاقل روی آوردن
یکی را برگزین از بین عاقلها و جاهلها
خوشا آنان که چون قند و عسل مطلوب و شیرینند
نه تند و تیز در کام همه مانند فلفلها
هوای شهر تهران تحفه بر این مردم آورده
مریضی های گوناگون ولی بیش از همه سلها
بسوی شمشک و میگون که باشد با صفا مردم
« جرس فریاد می دارد که بربندید محملها»
سویچی را که در دست همه راننده ها بینی
زمانی این نبود و دست شوفر بود هندلها
به قزوین جای «بلبل» اینکه تهران تهران مصطلح باشد
به هنگام تکلم جمله می گویند بِلبِلها
من ترسو به جراحان و دکترها نیارم روی
برای اینکه می ترسم من از چاقوی قاتلها
من و امثال من غرقیم در بحر گرانیها
« کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها»
مرا مهمان کنید ای دوستان با بچه میلادم
شبی در سفره شامی برای کوفته قلقلها
از این جمع غلط بگذر نگاهی بر معیشت کن
مخارجها کجا تأمین شود با این مداخلها؟!
چو کردم ازدواج این بنده شرمنده با شادی
« بسی آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
مرو ای بوش دیوانه به راه جهل و گمراهی
که ترسم وابمانی چون حماران پای در گلها
به جای کاخ و ویلا همتی کن تا که بنشینی
به هر شام و سحر با خرمی در خانه دلها
حقوق کارمندان را دهید ای اولیا یکسان
نشاید این میان پرداختن تنها به شاغلها
اراذل با افاضل کی شود مأنوس در عالم
تو رو کن بر افاضل دشمنی کن با اراذلها
از آن شادم که شعر نغز من در صفحه کیهان
شود راهی به منزلها به مجلسها به محفلها
میلاد
اندر مصائب خواستگاري! ( با اجازه و حضور افتخاري استادنا و مولانا اخوان ثالث )
من اندر كوچه صغرا را نظر كردم
به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد
من احساس خطر كردم
به صد حسرت گذر كردم
***
هلا! اي مادر صغرا!
منم من
عاشقي احساس مند
اما نه از تهران
ز شهرستان
منم از نسل بابا طاهر عريان
نه از رومم نه از زنگم
يكي داماد بي رنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي دل تنگم !
من اين جا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
و آن شويِ تو با اين عاشق آشفته در جنگ است
بيين مادر زنِ نازم
چه سان از عشق صغرا گشته ام ويران و آواره
چنان فرهاد و مجنون
آن دو تا دل داده ي بد بخت و بيچاره
نظر كن مادر صغرا
كه من در حسرت شيرين صغرا هم چو فرهادم
من اكنون ساكن ويرانه هاي باقرآبادم
مريد مير دامادم
نمي دانم چرا در اين جهنم دره افتادم
براي خواستگاري آمدستم ، هاي!
***
الا! اي مادر صغراي!
در بگشاي!
پسرهاي تو ديشب
بنده را بر تير برق كوچه بربستند
به دور بنده بنشستند
و ده دندان زيباي مرا با مشت بشكستند
وزير ازدواجا!
من شدم از غصه و اندوه جزغاله
وزيرا ، بنده هستم نوحواني سي چهل ساله
بيا در ميزگرد هفته ات
يك دم نظر سوي جوان ها كن
بيا يك بار ، از بهر خدا
وز روي لطف ، يك آستيني باز بالا كن
قضايا را تو افشا كن
و يا اصل حقيقت را به بنده خوب حالي كن
مثال پيش از اين ها ماجرا را ماست مالي كن
هلا! اي شيشه بر ! برگو كجايي ، هاي!
بيا چون من كنون پيروز گشتم ، آي
گرفتم انتقام آن كتك ها را
بيا
آخر شكستم شيشه هاي خانه ي باباي صغرا را !
احسنت مرحبا
تعریف و تمجید بچه میلاد از مهارت و زرنگی قارون های زمان و صاحبان پول کلان که به قول معروف نه چک زده نه چونه ، یک شبه دلارها و یوروها ریخته به خونه و باقی قضایا
ای کرده خرج خویش ز مستضعفان سوا
احسنت مرحبا
با قهر پشت کرده به افراد بی نوا
احسنت مرحبا
امروز ثروت تو ز قارون فزونتره
یک چیز دیگره
سال گذشته گر چه تو بودی یکی گدا
احسنت مرحبا
بودی تو سال پیش معطل به شام شب
من دارم این عجب
امروز صاحب حشم و ثروت و طلا
احسنت مرحبا
این ثروت زیاد تو آوردی از کجا؟
ای مرد بی حیا
شاید رسیده دست تو این ثروت از هوا
احسنت مرحبا
گشتی سوار بنز، تو با شیوه نکو
پس آن دوچرخه کو؟!
آن را فروختی به کی ای دزد ناقلا؟!
احسنت مرحبا
از آن زمان که صاحب این ثروت کلان
گشتی تو ای فلان
دیگر تو را نه شرم بجا مانده نه حیا
احسنت مرحبا
ایمان و شرع و دین همه انداختی به دور
رفتی سراغ زور
باغ بزرگ و کاخ تو را شد بهین سرا
احسنت مرحبا
با پول های دزدی خود برج ساختی
بر خلق تاختی
بدتر ز سیل و زلزله گشتی تو هم بلا
احسنت مرحبا
دانم تو هم روانه شوی سوی دادگاه
با صد فسوس و آه
آن کارهای تو بشود جمله برملا
احسنت مرحبا
بچه میلاد
به یاد گل آقا ...
(به مناسبت ۱۱ اردیبهشت، سالروز آسمانی شدن گل آقای ملّت ایران)

تو دل پاییزیمون مثــــــل بهــــــــاری گل آقا!
واسمون شکوفه ی شـــــادی میاری گل اقا!
هنـوزم باغبـــــــــون شــــــــادی این جماعتی
رولباشون گـل لبخنــــــــــــــد میکاری گل آقا!
واسه ایرونی جماعت هنــوزم کــه هنـــــوزه
داداش و قــارداش و کاکـــو و براری گل آقا!
تو دل ملّتی که عمـــــری گل آقاشــون بودی
می دونم کــــه تـــا همیشه موندگاری گل آقا!
شاغلام،غضنفـر و ممصادق وعیال ،همه ش -
کارشون بی تــــــو شده گریه وزاری گل آقا!
هیشکی نیس که دود بده سبیلای شاغلامــــو
طفلکی دپرسه و تـــــوی خمــــــاری گل آقا!
چی بگم آخـــه به این چن تا عوام بی سوات
می بینم وقتی کــه اشکاشونو جاری گل آقا!
الکی میگن: تو مُردی!ولی من خوب میدونم
تــــو بهشت زنده ای و مشغول کاری گل آقا!
عین اینجا که بودی؛ با دوکلوم حرف حساب –
بازم اونجــــا هفته نامـــــه در میاری گل آقا!
شنیدم اونجــــــا " عبید" اومده ســـــر دبیرته
میگیـــــره کلّی ازت اضافــــــــه کاری گل آقا!
واسه اینکــه "سوزنی" دسته گلی به آب نده
اونــــــــــو کردی مسوول بخش اداری گل آقا!
"اشرف الدین" تو روابط عمـــومی مشغــوله
"دخــــو" هم تــــــو قسمت حسابداری گل آقا!
شنیدم فرشته هـــــــــا هی میذارن سربه سرت
هی میرن میان میگن : سوفاف نداری گل اقا!؟
می دونم توی بهشت ســـــوژه فت وفراوونــه
باز قلم دستته دنبـــــــال شکـــــــــاری گل آقا!
رفقـــــــــا به پیشوازت اومدن بهت میگــــــن:
می دونستیم مــــــارو تنهــــا نمیذاری گل آقا!
"فینگیلی" "زالاس" "فلانی" همه یارای قدیم
تو بغـــــــــل گرفتنت به رسم یـــــاری گل آقا!
اینطرف "بلبل گویـــــــا" داره چهچه می زنه
اونطرف بـــال می زنه "خروس لاری" گل آقا!
توی قـــــاب دل مردم می مونه تـــــا به ابــــد
یــــاد تـــــــــــو مثل یه عکـس یادگاری گل آقا!
غیر دوری شمــــــــــــا تو دلمون ملالی نیس
که اونم با یادتــــــــــون میشه فراری گل آقا!
به تموم رفقـــــا سلام مـــــــــــــارو برســـــون
یه سلام پر از وفـــــــــــا ودوستداری گل آقا!
دستتم که خوب شده دیگــــــــــه بهونه نداری
پس فراموشت نشه نامه نگـــــــــاری گل آقا!
بیش از ایـــــن مصـدّع وقت شریفت نمی شم
قافیــــــــــــه برام آورده "بدبیــــاری" گل آقا!!
باس ببخشی که نشد لایق تــــــــو شعری بگم
"بوالفضول" موند و یه دنیا شرمساری گل آقا!
.............................................................
اسامی مستعار طنز پزدازان:
فینگیلی : زنده یاد مرتضی فرجیان
زالاس : شادروان سیّد محمّد(ناصر) اجتهادی
فلانی: مرحوم استاد ابوتراب جلی
بلبل گویا: مرحوم مهندس محمد علی گویا
خروس لاری: مرحوم استاد ابوالقاسم حالت
همه ی این زنده یادان توفیقی بودند و بعد گل آقایی شدند!( جز مرحوم" ناصر اجتهادی" که در اوایل دهه ی شصت به دیار باقی شتافت و عمرش کفاف نداد تااز دیشلمه ی گل آقایی نصیب برد!)
.........................................................................................................
عبید و سوزنی : بی نیاز از معرفی!
اشرف الدین : مرحوم سیّد اشرف الدین حسینی معروف به نسیم شمال
دخو: علّامه ی فقید مرحوم دهخدا
بوالفضول الشعرا
فقط با شمشیر!
توجه یک:
رضا فاضلی را که می شناسید! ... ای بابا ... همان مجری معروف یکی از شبکه های ماهواره ای فارسی زبان! آره همون گفته بوده که آخه شما رو چه به موشک! شما باید با شمشیر بجنگید ... اصلا خودتون متن این خبر رو که توی یکی از شماره های هفته نامه مشکان ـ شماره سی و هشتم ـ آمده بود رو بخونید:
چرا موشك؟! برويد شمشير برداريد
رضا فاضلي مجري مضحك برنامه پارس TV كه اظهارنظرهاي او اغلب موجب تفريح مخاطبانش مي شود به آزمايش موشك هاي فوق مدرن توسط ايران واكنش نشان داد. فاضلي در برنامه عصر چهارشنبه خود نظام جمهوري اسلامي را مخاطب قرار داد و پرسيد: شما چرا داريد موشك آزمايش مي كنيد؟ مگر شما مسلمان نيستيد؟!مسلمان بايد با شمشير بجنگد. موشك هايتان را رها كنيد و برويد شمشير برداريد برويد به جنگ آمريكا.
گفتني است اخيراً دولت آمريكا به ابتكار وزارت خارجه اين كشور 72 ميليون دلار براي فعاليت عليه جمهوري اسلامي ايران اختصاص داد كه به گفته مقامات آمريكا قرار است بخش عمده آن براي توسعه شبكه ماهواره اي و تلويزيوني مخالف با نظام اسلامي هزينه شود.
توجه دو:
محمد خرمشاهی متخلص به میلاد یکی از شاعران طنزپرداز خوش ذوقی است که هر روز یکی از اشعارش در روزنامه کیهان چاپ می شود. این جناب میلاد خان! در جواب این رضا خانِ فاضلی شعری نوشته که با هم می خوانیم...
طبق فتوای مردکی ای دوست
مو به مو گر عمل کنی نیکوست
حمله گر کرد دشمن بدخواه
تو مبر بر سلاح گرم پناه!
پی جنگ و جدال سخت مگیر
گیر در دست دشنه یا شمشیر
خصم اگر حمله کرد با موشک
تو به فتوای من میاور شک!
کن به شمشیر حمله بر دشمن
کان بود ابتکار و گفته من
بگذار او تو را کند مغلوب
از مسلمان چنین بود مطلوب!
هر چه او خواست زود کن تقدیم
هم خودت را بر او نما تسلیم
چون مسلمان توئی جدال مکن
باش خاموش و قیل و قال مکن
دشمن تو مرا بود حامی
گر چه من شهره ام به بدنامی
لیک می گیرم از اجانب پول
هست کارم به نزد او مقبول
منم امروز دشمن ایران
روبهانیم دشمن شیران
می رسد مزد ما ز جانب بوش
بنشینیم از چه رو خاموش؟!
این حقیقت بگویمت رک و راست
حمله بر دین تو وظیفه ی ماست
این وظیفه نمی برم از یاد
جیره ام چون رسد شوم دلشاد
***
های مردک مگو سخن زین بیش
هی نزن مثل مار و افعی نیش
گر رسد دست من بر آن شمشیر
عاری از مکث و خالی از تأخیر
می زنم گردن تو را از بیخ!
هم به چشمت فرو کنم یک سیخ!
خواهمت کرد من دچار بلا
تا نگوئی دگر تو پرت و پلا!



