تبليغاتX
بخش طنز هفته نامه مشکان - هفته نامه مشکان 34
جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 23:19

طــنــز

 

حافظ جان!!!

 

« در همه ديرِ مغان نيست چو من شيدايي

خرقه جايي ، گروِ باده و دفتر ، جايي »

حافظا! بود تو را خرقه و دفتر به گرو

كارمندان كه ندارند چنين دارايي!

پيرهن پاره و شلوار به پا بدتر از آن

ثروت و مكنتِ ما هست دو تا دمپايي!

گر شوي زنده و دعوت بپذيري از ما

چند روزي تو ز شيراز به مشهد آيي،

بايد اوّل بدهي قول كه مانندِ حقير

مرد و مردانه روي توي صفِ نانوايي!

تا نيفتي عقب از صف بنهي جايِ خودت

يك سبد جايي و پيتِ حلبي در جايي!

گر كه عمرِ تو تلف مي گشت اندر صفِ شير

كي سرودي غزلِ نغزِ بدان زيبايي؟!

چشم و گوش تو چه آسوده و راحت بودند!

در زمانت ، نه صدا بوده و نه سيمايي!

فكرِ بيرون شدن از خاك مكن، حافظ جان!

خوش بياساي كه آسوده در آن دنيايي!

گر بياييّ و بيايند به مهماني تو

عمّه و خاله و دختر عمو و زن دايي،

با حقوقِ كم و اجناسِ گران، بي ترديد

نتواني بخري جز كدوي حلوايي!

زان كه بر مرغ و پنير و كره و گوشت و برنج

بر سرِ چوب بود قيمتِ وحشت زايي!

مرغ در لاي چلو گرچه لذيذ است؛ ولي

ما كه اين هردو نداريم چه مي فرمايي؟!

 

از وبلاگ: نازک بین

 

نوشته شده توسط حمید رضا الوندی | لینک ثابت | موضوع: