حافظ جان!!!
« در همه ديرِ مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي ، گروِ باده و دفتر ، جايي »
حافظا! بود تو را خرقه و دفتر به گرو
كارمندان كه ندارند چنين دارايي!
پيرهن پاره و شلوار به پا بدتر از آن
ثروت و مكنتِ ما هست دو تا دمپايي!
گر شوي زنده و دعوت بپذيري از ما
چند روزي تو ز شيراز به مشهد آيي،
بايد اوّل بدهي قول كه مانندِ حقير
مرد و مردانه روي توي صفِ نانوايي!
تا نيفتي عقب از صف بنهي جايِ خودت
يك سبد جايي و پيتِ حلبي در جايي!
گر كه عمرِ تو تلف مي گشت اندر صفِ شير
كي سرودي غزلِ نغزِ بدان زيبايي؟!
چشم و گوش تو چه آسوده و راحت بودند!
در زمانت ، نه صدا بوده و نه سيمايي!
فكرِ بيرون شدن از خاك مكن، حافظ جان!
خوش بياساي كه آسوده در آن دنيايي!
گر بياييّ و بيايند به مهماني تو
عمّه و خاله و دختر عمو و زن دايي،
با حقوقِ كم و اجناسِ گران، بي ترديد
نتواني بخري جز كدوي حلوايي!
زان كه بر مرغ و پنير و كره و گوشت و برنج
بر سرِ چوب بود قيمتِ وحشت زايي!
مرغ در لاي چلو گرچه لذيذ است؛ ولي
ما كه اين هردو نداريم چه مي فرمايي؟!




